آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
ســـ ــینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی
چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته
زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی
به خاطر هیچی زندگی نمیکنم !!!!!!!!!!!!!! |
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است. |
تقدیم به کسی که مهرش در دلم قلبش در ذهنم فریادش در گوشم
و نفسش به نفسم بنده تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستانه ی دلم
غروب نخواهد کرد همیشه به یادت هستم و زنده بودن تو را جاودانه
در قلبم جشن خواهم گرفت امیدوارم یادم کرده نگاهم کنی نه نگاهم
کرده یادم کنی.
به مجنون گفتن: قشنگترین چیزی که از لیلی شنیدی چیه؟
گفت : نه !!!
گفتن : یعنی چی؟؟؟
گفت : رفتم به لیلی گفتم : منو دوست داری؟؟؟ گفت : نه....
میدونی یعنی چی ؟؟؟ یعنی عاشق وجود معشوقشو دوست داره حتی اگه سودی
براش نداشته باشه...یعنی همه چیز معشوق برا عاشق قشنگه حتی اگه باب میل
عاشق نباشه...
سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا آمده ای و تنها می میری بگذار عظمت عشق را
هیچ گاه درک نکنی چون آنقدر عظیم است که تو را در زندگی نابود می کند اما اگر عاشق
شدی... فقط یک نفر را دوست بدار بخند، گریه کن و قدم بردار تنها برای یک نفر...
قصه گو بر نیمه ی قصه رسید کلاغ، توی آن تاریکی آن دورها، سوسوی چراغی دید این بار
باید قبل از به سر رسیدن قصه به خانه اش می رسید .قصه گو از نیمه قصه گذشت کلاغ خیره
به سوسوی دور چراغ هر چه توان داشت بال زد اشک توی چشمهایش جمع شده بود قصه گو
به آخر قصه رسید هنوز چیزی نگفته بود کلاغ تند تر بال می زد بال، بال می زد چراغ که خاموش
شد بغض کلاغ همان جا توی تاریکی آسمان ترکید . قصه گو گفته بود !!قصه تمام شده بود.
کلاغ نشست پیش پای قصه گو و التماس کرد:
"یکبار فقط یک بار بگو قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خو..."
اگر قرار باشد که بی هیچ حرکتی بایستی تا نسیم و باد و طوفان تنت را بیهوده صیقل بدهند با
یک برگ سفید چه فرقی داری؟ برگی که در آن شعری عاشقانه نوشته نشده باشد همان بهتر
که در شعله های پاییز بسوزد. دهانی که حتی یکبار به دوست نگوید: " دوستت دارم " و در
کو
چه باغهای عشق ترانه نخواند چه ارزشی دارد؟
به من او گفت فردا می رود انجا نمی ماند
و پرسیدم دلم، او گفت نه تنها نمی ماند
به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را
و گفت این چشمها تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت که این دل دائما دریا نمی ماند
به او گفتم که هر شب بی نگاه تو یلداست
ولی او گفت کمی که بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو، همین و هر چه بادا باد
چرا که در مسیر راه، عاشقی باقی نمی ماند.
گفتی به من بی دست و پا چیزی نگفتم گفتی برو گفتی بیا چیزی نگفتم
صد بار خونم ریختی صد بار کشتی یک بار هم از خونبها چیزی نگفتم
گفتی بمیر از عشق من گفتم اطاعت از شاید و اما و یا چیزی نگفتم
گفتی که درد عشق من درمان ندارد از درد گفتم از دوا چیزی نگفتم
گفتی مبادا با کسی چیزی بگویی حتی به خلوت با خدا هم چیزی نگفتم
اما فقط یک چیز را باید بگویم از من نپرسیدی چرا چیزی نگفتم
نمی دانم تو چه معیاری را برای دیدن داری و چه چیز هایی را دوست داری ولی امیدوارم که هیچ
گاه بی هدف نگاه نکنی که ذره ذره هایی که تو از آن تنفس می کنی برای هدفی آشنا در رویا
های شبانه ات جاری شده است همیشه سعی کن هدفمند نفس بکشی تا یاد بگیری هدفمند
نگاه کنی.
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی
برگ های خشک پاییزی راه می رفت.
صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم