تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
و گر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم و سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ، که جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تو
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند :دل از عشق بر گیر
که : نیرنگ است و افسون است و جادو
ولی به غیر از زهر شیرینت نخوانم
من دلــم میـ گـــیرد.....
وقتی می نویسم
تـــنـ ـهـا بـــرای تـو
و
هــمـــ ـه میــ خــوانــنـد
الا تـــــــ ــو......!