وقتی دلت شکست تنها و بی هدف
شب پرسه میزنی از هرکدوم طرف
روزای خوبتو انکار میکنی
این واقعیتو تکرار میکنی
اطرافیانتو از دست میدی و
افسرده میشی و از دست میری و
د ور خودت همش دیوار میکشی
افسوس میخوری.سیگار میکشی
تن خسته ای ولی
خوابت نمیبره
این حس لعنتی
از مرگ بدتره...
دل میکنی از این
دل می بری از اون
یک اتفاق تلخ افتاده بینتون
میبری از همه
از هرکسی که هست
این حال و روزته
وقتی دلت شکست...
بگذاررسخن بگویم...
رویای من(f): بگذار سخن بگویم ، بگذار تهی شوم از درد
که گفتن خوب است و از تو گفتن خوشتر
هر چند که آئینه ی کلام مرا بر مهتابی باورت نخواهی نشاند !
بگذار سخن بگویم حتی نخواهی و نشنوی
ورنه کدام کوه به تنهایی ، مرا باور خواهد کرد ؟
اینک منم پر از شکستن و سوختن
با کوله باری از مصیبت و شیون
ببین چه تلخ ایستاده ام بر استوار تنهایی خویش
با بازوانی که مرز های توانستن را نمیشناسد .
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
و گر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم و سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ، که جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تو
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند :دل از عشق بر گیر
که : نیرنگ است و افسون است و جادو
ولی به غیر از زهر شیرینت نخوانم
من دلــم میـ گـــیرد.....
وقتی می نویسم
تـــنـ ـهـا بـــرای تـو
و
هــمـــ ـه میــ خــوانــنـد
الا تـــــــ ــو......!
باید اسطوره می شدم دل کندن از کوه کندن آسان تر نبود...
دل کندن اگر آسان بود فرهاد به جای کوه دل می کند
فرهاد نقش خود بر بیستون کند.... شیرین بهانه بود...